فیلم ساختن

نمی دونم چرا همیشه از نوشته ها و فیلم هایی که ظاهرا خیلی ساده هستند ولی باید ساعت ها فکر کنید تا حرفشون رو بفهمید لذت می بردم. یکی از این فیلم ها از کارگردان اعجوبه خودمون بود که بابا می خواست فیلم بسازه ولی تا هرچی می ساخت فوری دچار قیچی می شد اینبود که بالاخره مجبور شد تعطیل کنه در باره عشق و عاشقی فیلم بسازه.

------------------ 

جلوی خونه کسی که دعوت کرده بود ولی خودش فراموش کرده بود منتظر نشسته ام که خودش رو با عجله برسونه. روبرو یک مغازه بقالی است و شیشه اون توی شرایط نور آیینه شده. یک خونه اونطرف تر اهل خونه دارن ماشینشون رو سوار میشن که برن و من صدای مادر رو میشنوم که داره بلند بلند غر غر میکنه که ".. آخه چیکار داره که نمیاد بریم خونه خاله اش ..." ماشین میره

حرکت ناگهانی نور تو شیشه مغازه توجهم رو جلب میکنه به شیشه نگاه می کنم. پنجره همون خونه که اهلش رفتن بیرون باز میشه و یک دختر خانم جوان با لباس روشن (گمانم سفید) از توی پنجره سرش رو بیرون آورده و توی کوچه رو نگاه می کنه.

خودم رو مشغول می کنم به خوند کتاب"شش قطعه آسان" چند دقیقه بعد باز چشمم میفته به شیشه. هنوز اون  دختر خانم جوان تو پنجره منتظره.  یک دفعه سر و کله یک موتوری پیدا میشه و در اون خونه باز میشه. موتوری موتورش رو کمی جلوتر قفل میکنه و با عجله وارد همون خونه میشه. با کمی تاخیر تو شیشه نگاه می کنم ولی دیگر اون دختر خانم نیست. من هم مشغول کتاب خوندن خودم میشم "فاینمن" در باره علت انبساط آب در هنگام یخ زدن نوشته.

فکر کنم تا یک سوم فصل بعد رو خونده بودم که دوباره در خونه باز شد و موتور سوار از خونه پرید بیرون و رفت سراغ موتورش. حس فضولی وادارم کرد تو شیشه به پنجره نگاه کنم. خان جوان دوباره اومده تو پنجره ولی .. ولی حالا خودش رو تو یک چادر نماز پیچیده!

چهار پنج روز  قبل: یک جای دیگر یک دخترنوجون کاملا متفاوت: صورت باد کرده و کبود دختر خانم  نشونه باطوم رو داشت. با خودم گفتم آخه این یک ذره نو جوون که فوقش 45 کیلو هم نمیشه چطور دلتون آمده اینجوری بزنینش؟

روز بعد: همکارمون حسابی عصبانی بود. آدرس یک سایت رو بهم داد. صفحه رو باز کردم. هرچی بیشتر خوندم بیشتر عصبی شدم. از اول تا آخر فحش های رکیک و الفاظ زشت در باره خدا و پیغمبر و قران و همه مسلمون ها ... خونم به جوش اومده بود. احساس تنفر داشتم نسبت به نویسنده و بعد بغض و عصبانیت. احساس می گردم دندونام به هم فشره میشن و و خشم وجودم رو گرفته. ناگهان احساس کردم تو خیالم دارم تصور می کنم که دستهام رو انداختم گردن نویسنده و دارم با خشم خفه اش می کنم. احساس می کردم دلم می خواهد اونو بکشم!!

ناگهان به خودم اومدم. خدا یا این چه حرکتیه؟ بعد یاد اونهایی افتادم که با باطوم به جون ملت می افتند و با خودم گفتم خوب اونها هم بعضی هاشون مثل تو فکر می کنن خشمشون خیلی هم مقدسه!

/ 8 نظر / 6 بازدید
قلم سخن

سلام وبلاگ جالبی دارید موفق باشید[لبخند]

عرفان

باسلام اول حرفم رو با این جمله شروع میکنم که از آدمهایی که به اعتقادات دیگران توهین میکنند خیلی میرنجم و دوم این جمله رو میگم که فکر میکنم یکی از زیباترین جملاتی باشه که توی زندگیم خوندم و از حضرت علی(ع) است. انسانها را فهمیدن آنها را بخشیدن است. اونوقته که آروم میگیرم.

ایمان جانم سلام. امید که خوب و خوش باشی. بازم دیر هستم در تبریک تولدت. خوب باید فرقی باشد بین یک عمه پیر با دوست و فامیل جوان . تبریک عمه جان چون سفارشی است کمی دیر میرسد. خیلی دوستت دارم و همیشه یادت هستم. تولدت مبارک باشد. مریم گل مرا سلام برسان. دوستت دارم. عمه نسرین

اشتباهی ارسال شد. لطفا حذفش کنید

عرفان

28 تير ماه بر شما مبارک باشد چرا؟ خودتون که بهتر ميدونيد.

عمو بهروز ub

من خیلی تلاش می کنم بروز کنم ظاهرا ژرشین بلاگ مرده!‌