یک خواب دیگر در شب اول محرم

از اون خوابهای عجیب بود. دشمن از شمال حمله کرده بود و داخل جنگل­های شمال بود. هر تلاشی می­کردیم حریف نمی­شدیم. انگار یک حسی می­گفت که بجز آخرین راه ... راه دیگری نیست، راهی که می­دونستیم هست ولی نمی­دونستیم چیه!

سر و کله رضا امیرخانی پیدا شد. با همون قیافه نوجوانی که بیاد دارم. در سکوت اون بیتش که فوق­العاده دوست داشتم شنیده می­شد:

 

هی محتسب! مستی مگر؟ بد می زنندم
گویا به جرم مستی ام حد می زنندم

 

می­خواست شعر بخونه و من حس می­کردم که با شعر خوندن اون تنگی نفس خواهم گرفت. از قدیم هر وقت رضا امیرخانی شعر می­خوند من نفسم بند می­اومد؛ انگار که حیفم می­آمد موقع خوندن اون تمرکزم رو برای کنترل تنفس از دست بدهم.

همینطور که نفس تو سینه­ام حبس شده بود دیدم سروکله برادران فروغمند پیدا شد. با یک گاری چیزهای عجیب و غـــریب که می­دونستم همــــون راه حل آخره ولی نمی­دونستیم چیه! همون راه حل آخری که می­دونستیم خیلی زیانباره ولی ... راه حل آخره.

با اشاره اونا من و هومن شمس از سراشیبی تندی که به جنگل منتهی می­شد برگشتیم عقب تا فرهادفروغمند شروع کنه به سر هم کردن چیزهای عجیب و غریب.

نمی­دونستیم این دو تا برادر قراره چکار کنند ولی همه می­دونستیم که اونها آخرین راه حل هستند و می­دونستیم کارشون صدمه بسیار زیادی خواهد زد.

فرزان بود که کلید استارت رو زد ... در عرض چند لحظه جنگل جهنم شد. همه ی جنگل شده بود شعله. می­دونستم که هیچ دشمنی زنده نمی­مونه اما جنگل باید فدای بریدن پای متجاوز می­شد.

آتش همان جور که ناگهانی شروع شده بود، ناگهانی هم تموم شد. انگار که شعله اجاق گاز بود که ناگهان شیر گاز رو ببندی.

از فاصله خیلی دور از جنگ و جبهه دو نفر اومدن که ببینن چی شده؛ وقتی من و هومن رفتیم ببینیم چه به سر جنگل آمده، اون دو نفر برگشتن. لبخند موذیانه و مزورانه روی لب یکی از اونها معرفیش کرد آره خود  "سار"[1] بود. که با همون همون اسلحه همیشگی­اش یعنی "دروغ صامت" داشت می­اومد. می­دونستم که از فردا از شجاعت خودش در مقابله با دشمن صحبت خواهد کرد و البته همزمان ادای این رو در میاورد که دلش نمی خواهد از جنگ رفتنش صحبت کنه ولی بخاطر مصلحت مجبوره حیا رو کنار بگذاره، همان کاری که بعد از چند روز گذراندن در ستاد معراج شهدا کرد و همه جا خودش رو جبهه رفته معرفی کرد. اونهم در پوشش رذیلانه­ای از حجب و حیا.  با خودم گفتم : "اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد (ص) و آل محمد(ص)"

 


[1] - "الف" و "ر" اسم این فرد بود البته نه اسم بعد از انقلاب بلکه اسم زمانی که قرار بود بره استقبال "آریامهر" و "س" هم که به اون چسبید نشان هوش و ذکاوت مثال ­زدنی و فوق­العاده اون در تشخیص بموقع برنده هر مناقشه و همراستائی با باد.

/ 4 نظر / 11 بازدید
هومن

در رکابتیم عمو بهروز!!! اما اون موقع اجازه می دی شلیک کنیم؟ جنگه دیگه شناخت دوست و دشمنم سخت!

niyayesh

wow... so much hostility in this post... baba dast az sar in SAR bardar! oon khodesh nazadeh shohreh khas o aame. kasi hast ke oon ro hanooz nashenakhteh bashe? Joosh nazan be khoda!

ساناز

"سلام این لینک پرسشنامه آنلاینی در مورد امنیت فرهنگی است. ممنون می شم اگه آن را تکمیل و ارسال کنید. http://fws.ut.ac.ir/rtl/winquestion.aspx?path=http://bakhshaei.com/mo3/default2.html "

مرتیا

هی بهت میگفتم شب شام سبک بخور واسه همینه دیگه... که خواب جنگ نبینی!