رمان در خواب

براتون گفته بودم که تو خواب خيلی وقتها يک فيلم کامل وحتی گاهی چند قسمتی می بينم. ديشب يک تغيير تو سيستمم ايجاد شد هرچند که آخرش حال گيری داشت!
تو خواب يک رمان کامل خوندم! ۱۲ نفر دور هم منتظر نشسته بودند. جمع شدن گروه هم ۱۲ ترم طول کشيده بود. نفر آخر برای اينکه به گروه برسه مجبور شده بود دوترم فشرده جهش کننه.
هسته مرکزی جماعت روی دو نفر می چرخيد يک خانم ار يک خانواده ثروتمند و يک آقای جوان که ظاهرا روان شناسی خونده بود. اون خانم جوان داشت در اين حالت انتظار خاطرات پيوستن يکی يکی اين افراد رو به جمعشون مرور می کرد.
راوی در باره عين نقل فکر های اين خانم در باره تشکيل اين جمع - دو موضوع ديگر رو هم نقل می کرد. شدت انتظار همه برای رسيدن يک پيغام که همه برای اون جمع شده بودند که بعد از رسيدن پيغام کاری رو که اين همه مدت بخاطرش جمع شده بودند انجاام بدهند و رابطه عاطفی بين اين خانم و اون آقای روان شناسی خونده. رابطه ايی که اينقدر با ابهام از اون صحبت می کرد که نمی تونستی بفهمی عشق و علاقه است يا نوعی حسادت و ترس از خيانت!‌
انگار ماجرا تو يک باشگاه اسب سواری بود. همون روز قبل جمع ۱۲ نفر به آخرين مرحله آماده سازی رسيده بودن و اول به نظر می آمد که ا از صبح در انتظار بودن که پيغام بياد -همه چيز با ابهام بود تو کتاب حتی به تدريج فهميدم که شروع انتظار اون روز صبح نبوده بلکه انتظار خيلی طولانی تر بوده.
خيلی نامردی بود. در عين اينکه من هم تو انتظار رفته بودم که ببينم بالاخره این پيغام چيه و وقتی بياد اين جماعت می خوان چيکار کنن. راوی هم هی در باره پيغام قلم می زد و در نهايت التهاب من برای دونستن مطلب با يک جمله خيلی ناگهانی کتاب تمام شد:

The message was never sent

/ 4 نظر / 6 بازدید
پونه

حتم دارم دنبالشو میبینی . این از اون خواب های دنباله داره

مرتیا

تو رو خدا شبا شام کم بخور....[چشمک][نیشخند]

یوبی

مرتیا جان مثلا می شد شامی رو که تو امشب پخته بودی کم خورد؟ بی انصاف - دلم درد گرفته تازه آخرش هم بهم پنیر نداری!اگر نون و پنیر این است که خوش بحال نقاش ها (شرحش رو از خودم بپرس- مربوط به شهر قصه است)

پونه

بگو بگو قصه اش رو بگو مرتیا تو شام دادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باز بی من ! باشه !