نانوایی سنگکی

آخر صف نانوایی سنگک ایستاده بودم. یک اقایی اضافه شد به صف و پرسید: آخرین نفر شمایی؟ گفتم: نه پشت سر من یک اقایی با کفش کتونی و شلوار جین و پیراهن صورتی چهارخونه هست. تشکر کرد. چند لحظه بعد یک دفعه خودش رو تکون داد و گفت: آقا این مشخصاتی که گفتی مشخصات منه! گفتم خوب آره شما نفر آخری!

خواهش می کنم منو بیدار نکنین! بگذارید باور کنم همه این خوشی هاو آرامش و زیبایی واقعی است. بگذارید این حس زیبایی وصف نا پذیر ادامه پیدا کنه. خدا یا چطوری شکر کنم؟

یعنی واقعیت داره؟ بلد نیستم بگم که چقدر خوشحالم. 

 

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی بر

خوب می بینم که اولین نشونه های متاهل شدن داره خودشو نشون میده[نیشخند] صف نون سنگک و..... امیدوارم همینجوری سر حال بمونی بهروز عزیز

نیوشا

چه خوبه و چقدر خوشحالم برای شما و بانوی مهربانتان...همیشه شاد و خوشبخت باشید.

یو بی

http://www.inews3.com/topstory.php?id=426568726f6f7a7c4d6f7a616666617269

RJJ

LUSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSS!!!!!![عینک][عینک]

افشین

آقا به جمع ایستادگان با صلابت در صف نانوایی خوش آمدی! [نیشخند] نه بیدارت نمی کنیم! تازه اولشه! یه موقع میرسه که التماس کنی که بیدارت کنند![خنده]

پونه

سنگ دارین الان؟! ما بیایم خونه تون آبگوشت بخوریم[نیشخند]

مرتیا

نون سنگک رو هستم! کبابش با من!

دیوار سکوت

سلام آقا جون دلم خوفی؟ خانومتون خوفند؟ دیگه چطورید؟ خوشحالم که اینقدر سرحال می بینمتون...اون اقائه با کفش های کتانی هم عجب خوشتیپی بوده و خودش خبر نداشته[نیشخند][نیشخند] کاش می شد لحظه های زندگیمون رو که خیلی دوست داریم یه کلیک استپ می زدیم و همیشه اونجا متوقف می شدیم. . یه چرتی و پرتی نوشتم اگه افتخار می دید به نی نی گوگولی یه سر به دیوار سکوت بزنید. [ماچ] باور نمي كنيد كه حتي هنوز هم در شرق آفتاب نخستين دميده است ؟ و برق آن نگاه نوازنده در بند بند جان من آواز زندگي ست ؟ باور نمي كنيد كه ... ؟، سيماب صبحگاهي از سر بلندترين كگوهها فرو مي ريخت اي كاش شوكران شهامت من كو ؟ [گل][قلب]

مرتیا

هر وقت دلتون خواست

رمضانی

[لبخند]