به نوشت

تراوش های خودنویسی با جوهر دیجیتال

عشق سوزان

 

خدایا ... این چه عشقی است؟ قلب مرا به عقوبت کدام گناه این چنین پاره پاره در کوره آتش می سوزانی؟

باز اول مهر می آید...

ترکش من هم خالی است » منهم جان خودم را تیر کردم« راه جویان پی گیر قله ها از پیکر منهم بی نشان باز خواهند گشت » اما... تناور ساق گرویی که تیر من بر آن نشست کنار جیحون نیست ....


خدایا « کاش چشمی نداشتم که با آن تخته  سیاه و کلاس را ببینم« کاش قلبی نداشتم که در حسرت برق یاد گرفتن و فهمیدن دیگران بسوزد.

آن خنجر فولادی کجاست؟ ... بسازم خنجری ز پولاد ....

  
نویسنده : UB ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :