به نوشت

تراوش های خودنویسی با جوهر دیجیتال

برگشتم!

خوب فقط ۵ روز بود ولی مزه کرد- چند تا درخت و کمی سبزه ديدم - باد خنک تهران خوردم (!) مادرم رو ديدم- بقيه فاميل رو ديدم و خوش گذشت. ولی حالا که برگشتم انگار اينجا يک چيزی کمه- نمی فهمم ولی انگار اينجا از اولين باری که تو تابستون برای امتحان  GMAT اومدم خيلی غريب تره.

ديشب تو فرودگاه دبی با يک راننده مسن توافق کردم منو برسونه شارجه - گرون می گفت ولی حدود ۴۵ کيلو بار داشتم و چاره نبود. هنوز سوار نشده بودم مامورين مخفی کنترل تاکسی رانی سر رسيدن و گرفتنش ..

هفته پيش که می اومدم ايران با دوستی هم سفر شدم که ۴۷ کيلو بار داشت- کلی بهش غرغر کردم که آخه برای يک سفر به اين کوتاهی که اين همه بار نمی برن! ديشب وقتی خيس عرق بودم و بزور با بازو های خسته بارهامو از پله بالا می کشيدم ياد غرغر خودم افتادم! چندمين باری بود که کسی رو منع کرده بودم و بسرم می اومد. راستش امروز خيال داشتم کلی به دو تا دل داده که موقتا در فراق هستند و يکيشون خيلی جلز و ولز می کنه (دوست جوان پست قبلی نه- اون يکی! )‌ گير بدم و اذيتشون کنم ولی با اتفاقی که افتاد ترسيدم!!   

  
نویسنده : UB ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۳
تگ ها :