به نوشت

تراوش های خودنویسی با جوهر دیجیتال

سومین بار


 نمیدونم چرا این نوشته  ثبت نشد. در  هر صورت  به امید خدا برای سومین بار مشغول ادامه تحصیل می شوم. دفعه اول در دانشگاه شریف بعد از ترم موشکی  دومین بار بعد از یازده سپتامبر در آمریکا و از چند هفته دیگر در دانشگاه آمریکایی شارجه. از لجاجت خودم راضی ام از اولین بار تا حالا پانزده ساله و تو این فاصله هزار بلا به سرم اومده. کم کله شقی نکردم چشمم رو به همه چیز بستم و عین کرگدن .... خوب خیلی چیز ها رو هم بدست نیاوردم و اینجا برای اولین بار اعتراف می کنم که دیگه بریده بودم. چند ماه پیش در نهایت یاس و نا امیدی تصمیم گرفتم برای آخرین بار تلاش کنم.

 شروع کردم ولی انرژی نداشتم- بریده بودم. دیگه کلافه بودم- از اینکه از همه چیز زندگی خودم رو محروم کرده بودم از اینکه چشمم رو به همه چیز زندگی بسته بودم و از هزار تا حرف چرندی که در باره ام می گفتن و حالا هم میگن.

 تواین شرایطی که دیگه از زندگی بریده بودم - تو این اوضاع و احوالی که دلم می خواست بین نبودن و روزمره بودن اولی رو داشته باشم خدا برام یک دوست فرستاد - یک جفت دست مهربون  یک قلب پاک کسی که بدادم رسید بهم دل گرمی داد همراهی کرد - دنبال کارام دوید -منو تشویق کرد تو مملکت غریب مهمون نوازی کرد و خلاصه منو زنده کرد و از بن بست در آورد.

فرستاده مهربون خدا - نعمت بزرگ خدا - ازت ممنونم و بهت مدیون.
و اما خدا ... نه حرفهای با خدا رو نمی نویسم ... 

 

  
نویسنده : UB ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۳
تگ ها :