به نوشت

تراوش های خودنویسی با جوهر دیجیتال

يک لقمه کباب

توی این دوره پر تنش (که اسمش رو گذاشتم دوران اشکها و لبخند ها) خیلی احتیاج به یک خواب داشتم که اینطوری بخندونتم :

انگار همه هم مدرسه ایی های نسل های مختلف یک جا کار می کردیم. سعید پ. داشت با یک مدیر همرده اش جر و بحث می کرد. حسین ت. داشت با یکی از بچه های اداری در باره کثیف بودن دور کرسی که مساحتش 1024 متر مربع بود حرف می زد. توی یک پارتیشن سر وصدای بود. چند نفر از بچه ها با خانواده هاشون اومده بودن عکس بگیرن. میترا ا. با دختر10-11 ساله اش از راه دوری اومده بود. من هم قاطی عکس شدم. دختر میترا موهاشو دمب موشی بسته بود و ردیف جلو وایستاده یود بهش بشوخی گفتم "تو موش هستی؟" با شیطنتی که هرگز در مادرش ندیده بودم گفت "نه دایی جون .. من فقط یک لقمه کبابم! ... منو نخوری ها .." ... گوشش رو کشیدم!  

از مامان پونه آينده (مثل پدر پسر شجاع)‌ بخاطر پشتيبانی موثرش در ويروس زدايی ممنونم.

  
نویسنده : UB ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
تگ ها :