به نوشت

تراوش های خودنویسی با جوهر دیجیتال

مغز آدميزاد

تا یادم نرفته بگم "عادل جان تولدت مبارک"

مغز آدمیزاد عجب پدیده ای است. ببینید چه پدیده هایی را در خواب بهم ربط می دهد.

1- از خصوصیات همه نرم افزار های محصول کمپانی بیل گیتس ... آنست که به بهانه "کاربر دوست" بودن در همه کارها دخالت می کند و بجای کاربر انتخاب می کند؛ حالا اگر شما می خواهید کارتان را جوری انچام دهید که خلاف نظر آنها است باید از هزار توی منو های بی ربط بگذرید و یک جایی بهش بگین "لطفا در این مورد دخالت نکن" و بعد هم در پاسخ سئوال " آیا مطمئن هستید؟" که می پرسد باید جواب مثبت بدهی و کلی قسم بخوری که "بابا من حالیم هست چکار می کنم!" سالها پیش در excel می خواستم یک عدد را در چند خانه پشت سر هم کپی کنم و excel ... در حین کپی کردن به هر خانه عدد 1 را اضافه کرد و بجای اینکه در همه خانه ها مثلا 12 را کپی کند در اولی 13 بعدی 14 و .... ریخت. نمی دونم بیلی جون چقدر فحش خورد!

2-دوستی دارم (یا حداقل تا قبل از ازدواجش دوستی بود) که علیرغم تحصیلات مهندسی عاشق اسفالت و عایق کاری پشت بام ها است. علیرغم ضمانتی که 5 سال پیش برای عایق کاری بام خانه برادرم کرده بود در بارندگی های چند روز پیش آب باران از سقف رد شد و آمد توی خانه.

3- سه سال کتاب بی نظیر "ما چکونه ما شدیم" را خواندم که به تفصیل در باره نقش آب در دگرگونی سرنوشت مردم ایران صحبت می کند. و بارها و بارها در باره آب بعنوان برکت و عامل آبادانی اشاره می کند.

4- چند روز پیش برای یک دوست نادیده (که عجیب در غربت، قریب است) در باره یکی از کتاب های کارل چاپک نوشتم. چاپک از پیش تازان داستان های علمی تخیلی است. در یکی از کتاب هایش که به فارسی بنام "کارخانه مطلق سازی" ترجمه شده؛ یک مخترع موفق به طراحی موتوری می شود که تمام ذرات ماده را بطور کامل به انرژی تبدیل می کند. در این فرایند آنچه در فضای به ظاهر خالی بین ذرات بنیادی محصور شده آزاد می شودنتیجه یک فاجعه است چون "مطلق" آزاد شده بنا به ماهیت خلاق خود جهان را بهم می ریزد. از هیچ همه چیز می سازد. کارخانه ها بدون مواد اولیه محصول می دهند . گاوها بدون علف خوردن شیر می دهند و ..... خلاصه بقول کارلوکلودی نویسنده پینوکیو  محشر خری بر پا می شود!

خسته شدید؟ این آخری است:

5- پریروز دیدم یک از همکاران یک کیف پول له و لورده دارد. برایم تعریف کرد که از وقتی این کیف را دارد هرگز به مشکل بی پولی بر نخورده و هر وقت توی آن دست برده تویش پول بوده.

حالا ببینید من چی خواب دیدم:

یک نم ملایم باران می آمد اما در داخل منزل برادر من از سقف یک چشمه می جوشید. برادرم حسابی عصبانی بود و من خیلی خونسرد گفتم " حالا چرا

ناراحتی خدا رو شکر کن که پیش بینی چاپک درست در اومد و آزادی "مطلق" باعث عوض شدن سرنوشت مردم شده کاش این اتفاق 27 قرن پیش افتاده بود و اصلا ما این "ما" نشده بودیم! فکر این خسارت رو هم نکن به برکت آزاد شدن مطلق از زندان "تهی بودن" توی این کیف دست کن هرچی می خواهی پول در می آید" و اسکناس های توی همون کیف رو لمس کردم. به محض اینکه اینکار رو کردم احساس کردم کیف داره چاق میشه و اسکناس ها زیاد می شن. برادرم در عین عصبانیت و تمسخر یک اسکناس 100 دلار بهم داد و گفت "بیا اینو بگذار توش که حداقل زیاد شدنش خاصیت داشته باشه!" صد دلاری رو توی کیف گذاشتم و کپی شدن آن را از زیاد شدن دائمی قطر کیف حس کردم. دزدکی نگاهی به اسکناس ها کردم و با تعجب و نفرت فریاد زدم "لعنت بر بیل گیتس" اسکناس اولی 100 دلاری بود و دومی 101 دلاری و ...  آخه کی از من اسکناس 124 دلاری قبول می کنه؟!     


  

  
نویسنده : UB ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :