به نوشت

تراوش های خودنویسی با جوهر دیجیتال

نيايش

نیمه شب از شدت درد سنگ را گاز می زدم . وقتی رسیدیم بیمارستان برایم یک آمپول معجزه زدند. وقتی سوزن  را توی تنم فرو کرد احساس کردم از یک نقطه بدنم زندگی وارد میشود. در رگهایم خنکی جاری شد و سرایت انرا به تمام تنم احساس کردم- آنقدر مفرح و شیرین که وقتی فرادی آنروز با زانوی در رفته به بیمارستان رفتم هیج دردی حس نمی کردم.

خیلی دلم می خواست باز هم همان احساس خزنده خنک در وجودم جاری می شد تا چند ماه بعد برای اولین بار یک نوشته از نیایش را خواندم- نمایشنامه ایی در باره زندگی سلمان- انگار دوباره آمپول معجزه زده ام احساس می کردم چیزی از چشم هایم راه افتاد و در رگهایم سیلان پیداکرد. به هر سلولی که می رسید آند زنده می کرد. اما انگار درون جسم من برای این سیلان کافی نبود؛ چشمه اشک از چشمانم هم فوران کرد. هنوز هم این قلم سحر آمیز اوست که می تواند مرا اینچنین تکان دهد. انگار فرکانس رزونانس مولوکول های وجودم را می شناسد. ببینید از حسین چگونه می گوید:   www.khaneamabrist.persianblog.ir     

 

  
نویسنده : UB ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :