به نوشت

تراوش های خودنویسی با جوهر دیجیتال

نيمه ای از يک سفر نامه واقعی

اين يکی خواب نيست شرح ماجرا های اين سه - جهار روز است:

پپنجشنبه 23 بهمن-بازده ونیم صبح همه ماشین ها کارخانه بیرون هستند و آژانس اون دور بر هم فقط یک ماشین دارد که رزرو شده و باید زود بر گردد. بناچار می خواهم که مرا تا مترو شابدوالعظیم برساند و بر گردد. یادم افتاد که خروجی ندادم.

- الو ..سلام.

- سلام چه خبر؟

- خوب شد تو اونجایی- من خروجی ندادم- پاسپورتم طرف سمت راست میزم نزدیک مرز شیشه و چوبه.

-باشه میرم برات می دم

دوازده و چند دقیقه هنوز وارد قسمت سرپوشبده مترو نشدیم. تلفن زنگ می زند:

-کجایی؟

-تو مترو.

-من تا یک بیشتر نیستم. خودتو برسون بلیطتو بگیر.

-چشم!

چند دقیقه مانده به یک از ایستگاه مترو بیرون میایم. می خواهم بهش زنگ بزنم که کمی منتظرم بماند ولی تلفنش خاموش است.

راس ساعت یک تلفن زنگ می زند:

-پس کجایی؟

-جلو اداره شما.

-اومدم

-خداحافظ.

چهار تمام بازهم تلفن:

-الو .. خونه ایی؟

-نه.

-بلیطت همراهته؟

-نه!

-قبل از ساعت 9 به من زنگ بزن رفرنس بلیطت رو بده- بچه ها میگن جات باطل شده!

-چشم!

رسیدم پمپ بنزین ولنجک. خبر رسید که حممال (جمال نیست حممال با تشدید روی میم است لقب با مسمای رفیق خودخواه و بی فکر خودمان) زودتر رفته و تصمیم گرفته تا اون بالا – پاتق قدیم تر ها بره و اونجا منتظر بشه اصلا هم بفکر برنامه ما 5 نفر نیست. علی هم باهاش رفته.

جهار ونیم دره درکه:   

-غلط کرده ... ما تا پاکوپا می ریم .اگر آنتن داد(چقدر از این اصطلاح ابلهانه بدم می آید) بهش خبر می دیم. سرما باعث شده درد زانو بیشتر اذیت کنه. تنبلی های این مدت هم باعث شده که ماشاال.. سه رقمی بشم و بد جوری درد می کشم.

جمعه 24 بهمن ساعت 2 صبح سایت هواشناسی هوای استانبول را بشدت برفی نشان می دهد.

ساعت 5 صبح -متاسفانه الان ماشین نداریم ....

.....

آژانس چهارمی: تا 10 دقیقه دیگر می فرستم براتون.

ساعت6  بازدید بدنی ورودی ترمینال 2 درب و داغون

- شما صیر کن...

- چشم.. به آرامی اضافه می کنم آخه به قد و قواره من می خوره اینکاره باشم؟

با خنده سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت: به جان داداش تیپت جون می ده مغز متفکر هواپیما ربا ها باشی!   یادم افتاد که مشابه همین تعبیر را بزبان دیگری از یک افسر غول پیکر سیاه پوست شنیده بودم.

چند دقیقه بعد    

-کجا؟

-استانبول

-تاخیر داره!

اولین پرواز صبح و تاخییر؟ یادداشت روی تابلو می گفت تاخیر بدلیل بدی هوای مقصده.

ساعت 10و نیم در صف دریافت کارت پرواز و چر بحث همیشگی با مسافرانی که هر کدوم با 7-8 تا ساک اصرار دارن آذوقه دوبرابر مدت اقامتشونو با خودشون ببرن.

-توجه کنین ... اگر تا ظهر پرواز انجام نشه- امروز انجام نی شه و برای فردا یک پرواز فوق العاده می گذاریم.

ساعت12   

-بفرمایید سالن ترانزیت پرواز ساعت 2 می پره! با هر سختی بود تلفنی با استانبول برای ماشین از فرودگاه به اصطلاح هماهنگ کردم.

ساعت 3 بعد از ظهر

- دینگ دانگ ... پرواز لغو ... تشریف ببرین ...فردا 6 صبح...

ساعت 10 شب خوب اگر موقع برگشتن باز هوا خراب بود و تو استانبول گیر کردیم چی؟ باید ارز تهیه می کردم. ساعت 10 شب جمعه بعد از 3 روز تعطیل!

شنبه 25 بهمن تقریبا 2و نیم بعد از نصفه شب توی اینترنت چرخ می خورم "راستی چرا یک GMAT هم امتحان ندم؟" بقیه شب به کسب اطلاعات در باره GMAT گذشت.

6 صبح اون یکی ترمینال. اگر پرواز طبق برنامه انجام بشه از موقع نشستن تا امتحان اولی 3 ساعت ونیم وقت دارم. زودتر می رم GMAT رو هم جور می کنم. ساعت 8 با بیست دقیقه تاخییر بلند می شیم. ساعت 8ونیم خلبان می خواهد که اگر پزشکی توی هواپیما هست اعلام کنه. یک ربع به نه: یعنی چی؟ جرا ارتفاع کم می کنه؟  ساعت نه خلبان اعلام می کنه که بعلت وضع بد یکی از خدمه مجبوره توی تبریز بشینه و اونو بفرستن بیمارستان! ساعت ده  خلبان می گه بمحض حل شدن مشکلی که تو اسناد پرواز هست بلند می شیم! بقیه راه رو حسابی گازید! خیلی به خواب احتیاج داشتم ولی اضطراب نرسیدن به امتحان نمی گذاشت بخوابم یازده و ربع دمش گرم .. چطوری این غول رو انقدر آروم نشوند؟ یازده و نیم منتظر ساکم هستم و یکساعت و نیم تا امتحان وقت هست. باید بی خیال هتل شم و یک راست برم سر جلسه با وجود خستگی و خواب آلودگی. چند تا جمدان امد و یک دفعه تسمه ایستاد. شانس من اونم خراب شد- بیست دقیقه به یک دلم مثل سیر و سرکه می جوشه بک دفعه یاد حرفهای نیایش در باره نشانه ها افتادم. بخودم گفتم "چه مرگته؟ .. اگر خدا نمی خواهد برسی چرا جوش می زنی؟" و آروم شدم... یکدفعه تسمه راه افتاد و ساکم خیلی زود آمد. تقریبا با حالت دویدن از گمرگ خارج شدم. بعنی چی؟ پس این نماینده هتل که باید می آمد دنبالم کدوم قبرستونیه؟ ده دقیقه به یک به هر راننده تاکسی که آدرس رو نشون می دم و می گم 1 باید اونجا باشم سر تکون می ده. تا اینکه یکیشون با احتیاط حبیب رو معرفی می کنه ولی میگه که خودش جرات نمی کنه سوار ماشین حبیب بشه. حبیب می گه من می رسونمت ولی 90 یورو می گیرم!  چاره ایی نیست. ساک منو ور می داره و می دوه. متاسفانه زنجبر چرخ اجازه نمی ده تند بره و مجبوریم وایسیم زنچیر رو باز کنه. دیگه امیدی نیست. حالا هیچی جلودارش نیست. راننده فیلم تاکسی درایور باید بره بوق شیپوری بزنه. یک شد بهش گفتم "بی خیال قارداش- بریم هتل" به رگ غیرتش بر خورد. تلفن مرکز امتحان رو گرفت و شروع کرد چونه زدن. کمی بعد با لیحند گفت "درست شد تا یک و نیم بهت اجازه می دن شروع کنی ولی سر وقت معمول کامپیوترها رو  می بندن" نفس راحتی کشیدم یاد اون استاد عزیز و عجیبم  افتادم که تو دهه 60 همیشه از دست من شاکی بود که چرا می رسم قبل از تموم شدن وقتی که عمدا خیلی کم داده بود ورقه ام رو تموم کنم. بالاخره رسیدم و از همه هم زودتر اومدم بیرون. ولی تو این هفته جای خالی برای GMAT نبود. کسی چه می دونه که بالاخره نتیجه اینهمه سال پافشاری من برای ادامه تحصیل که از همه چیز زندگی بخاطرش عقب موندم چیه؟ برام دعا کنین. خیلی سعی کردم از فکرش خارج شم ولی نمی تونم. هنوز حرف پدر خدابیامرزم تو گوشم بود. با وجود همه مسئولیت هایی که روی دوشش بود در حدود 60 سال پیش بالاترین مدرک تحصیلی زمان رو گرفته بود و من تنبل با وجود بهترین امکانات ... بازم برام دعا کنین.    

 

بالاخره اين بن بست بايد باز شه- حتی اگر به يک قير باشه!

  
نویسنده : UB ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :