به نوشت

تراوش های خودنویسی با جوهر دیجیتال

داستان دعوای پسرک با شلوار جین.

 

دیگه ذله شده بود. هر بلایی که بگی به سر شلوار آورده بود - با سنگ توی ماشین لباسشویی انداخته بودش- وقتی خیس بود مثل چرخ وفلک دور سرش
چرخونده بودش - باهاش شیشه اتوبوس همسایه رو پاک کرده بود- هندونه بالای کوه برده بود - به دیوار کوبیده بود ... هزار بلای دیگه سرش آورده بود ... ولی بازم تا شلوارو می پوشید کمر شلوار خودش رو یک وری می کرد- طرف چپ می رفت پایین و طرف راست می رفت بالا!

همینطور شلوار بدست تو خیابون راه می رفت که اون تریلی سفید دراز- در واقع قطار سفید دراز رو با در عقبش که عین ایستگاههای فضایی باز می شد ديد. آره این ماشین  هاججی  بود- امپراطور شلوار جین های جهان!

توی ماشین ابواب جمعی هاججی دور یک میز نشسته بودن و کلی بهش خندیدن و مسخره اش کردند. نفهمیدم چطوری بحث به مادر بورد اصلی AT کشیده بود که یکدفعه خود هاججی پیداش شد. صورت گرد با ریش های بسیار پر پشت که تا نزدیکی های چشم اومده بود و عینک زه کلفت ته استکانی که بین ریش ها و موهای انبوه سر هاججی حبس شده بود- تازه سرش هم چیزی شبیه کلاه های توی فیلم های قدیمی هندی بود.

هاججی شلوار رو از دستش گرفت و برد نزدیک دهنش و یک چیزایی به یک زبان عجیب و غریب نجوا کرد بعد شلوار رو گرفت در گوشش انگار به حرفهای شلوار گوش می داد. یکدفعه لبخندی زد و همینطوری که شلوار رو پس مداد گفت "چیزی نیست اون ساعت QNX رو از مچت باز کن درست میشه!"

فکر نکنید این داستان رو من جایی خوندم یا خودم نوشتم- این خلاصه خوابی بود که دیشب دیدم.

  
نویسنده : UB ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :