به نوشت

تراوش های خودنویسی با جوهر دیجیتال

بالاخره رئيس شد!

 

آدم پا به پای آرزو هاش بزرگ ميشه. اگر می خوايی بدونی چقدر بزرگ شدی ببين آرزو هات چقدر بزرگ اند. سن و سالم که کمتر بود (آگاهانه از اينکه بگم بچه که بودم پرهيز کردم) فکر می کردم اگر از معلم ها و بزرگتر ها مچ بگيرم و يا راهنمايی کنم معلوم ميشه بيشتر می فهمم و واسه خودم آدم شدم!

تلفن زنگ زد. مدتی بود ازش خبر نداشتم و از آخرين تلفنی که بهش کرده بودم چند هفته ای می گذشت. در واقعی چند هفته ای بود که در يک مکالمه تلفنی به دفعات دو رقمی لفظ - ديگه چه خبر- رو نشنيده بودم. هزار راه و بيراه رفت تا بالاخره بمن بفهمونه که بالاخره رئيس شده! تو دلم کلی بهش خنديدم ولی طوری حرف زدم که انگار اصلا نفهميدم منظورش از اينهمه صغرا - کبری چيه.

اونم نامردی نکرد و کلی منو در باره کارم راهنمايی کرد آخه بالاخره بايد می گفت که خيلی حاليشه!

مهم نيست که ريش و دندون کسی يکرنگ شده باشه يا نه - با ريش و گيس سفيد هم ميشه بچه بود!

 

  

 

  
نویسنده : UB ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٢
تگ ها :