به نوشت

تراوش های خودنویسی با جوهر دیجیتال

۱۶و ۱۷ شهريور


هفته ایی که از چند ساعت دیگر شروع می شود» تولد دو دوست عزیز مرا در خود دارد. با اولی درست روز اول مهر 1350 آشنا شدم. موهای سیاه و صاف » یک خال کوچک و زیبا روی گونه و چشمهایی که برای من یک برق آشنا داشت » تیزهوشی مخفی در پشت شیطنت تحسین برانگیز! از آنروز تا آخرین هفته خرداد ماه 1358 با هم بودیم. نفهمیدم چطور همدیگر را گم کردیم. از آنروز به بعد فقط دو بار همدیگر را دیدیم یکبار بطور اتفاقی زمانی که فوق لیسانس می خواند و یکبار هم در منزلشان قبل از اینکه از ایران برود.

خودش زلزله بود و حالا هم تخصصش بنحوی مربوط به زلزله. دیگر دوران شیطنت های کودکانه گذشته و پوست رابطه ما همان ای - میلی است که 17 شهریور برایش می فرستم .و پاسخی که سال بعد- البته دو روز زودتر از تولد من روز 21 مرداد می دهد. کيانوش عزيزم تولدت مبارک.

دوست دوم را اولین بار در 21خرداد 76 که برای مصاحبه کاری پیشم آمد دیدم. چهره ایی کاملا آرام که هرگز نمی شد حدس زد که چند دقیقه قبل بهترین خبر دنیا را شنیده یا بدترین آنها را. 18 تیر همکاریش را با ما شروع کرد. کمتر کسی در کارتا این حد  قابل اعتماد است. من همیشه از همکارانم بیش از حد انتظار داشتم و طبیعی است که هرگز کسی نتوانست تمام توقعات مرا برآورده کند» ولی در مورد این دوست لااقل مطمئن بودم که هرآنچه در توان دارد (که انصافا کم هم نبود) انجام می دهد. بزودی فهمیدم که قابل اتکا بودنش به عنوان یک دوست از جدیتش در کار خیلی بیشتر است. بعد از پایان پروژه (357 روز بعد) هم در قالب شرکت مدتی با هم همکار و شریک بودیم تا اینکه اندکی پس از سفر حج از پیش ما رفت. دورانی که من در غربت بودم» حق دوستی را به بهترین نحو ادا کرد. براستی در همه امتحان ها با بهترین نمره قبول شد.بر عکس خودم.

آخرین باری که دیدمش هفته سوم شهریور سال 81 بود وقتی که کارت دعوت جشن ازدواجش را برایم آورد. حتی اگر قلمی بخوبی "نیایش" هم داشتم نمی توانستم احساسی را که در طول مراسم داشتم شرح دهم. آنشب را تا خود صبح برایشان دعا کردم و  یکی از بزرگترین آرزوهایی که برای دیگران دارم آنست که همراه بقیه زندگی او "یک انسان واقعی باشد" همانطور که خودش می خواست ....  

  
نویسنده : UB ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :