به نوشت

تراوش های خودنویسی با جوهر دیجیتال

خندیدیم -- یا راه حل فراموش شده

برای حل یک مشکل در یکی از کارخانه های شرکت؛ کلی جر و بحث و فسفر سوزاندن در گرفته بود. توی یکی از جلسات من یک راه حل به ذهنم رسید و گفتم و همه تائید کردند که راه حل خیلی خوبیه و بر اساس اون تصمیم گرفته شد به نرم افزار انبار چیزهایی اضافه شه و قسمتی از اون تغییر کنه.

الان بالا جلسه آموزش نرم افزار اصلاح شده است اما مشکلی پیش آمده اینه مکه هیچکس یادش نیست راه حل پیشنهادی من چی بوده!!! سوال

  
نویسنده : UB ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :


از ایران رفته ها

یادم نیست براتون نوشتم یا نه یکروز خواستم یک ایمیل مربوط به اهدا اعضا بدن در صورت فوت مغزی رو برای دوستانم بفرستم از اول دفتر آدرس تا آخرش رو مرور کردم دیدم اونهایی که رفته اند خیلی بیشتر از اونهایی هستند که مونده اند.

وقتی با این دوستان از علت رفتن می پرسیم طیف وسیعی از جواب ها رو می شنویم. یک میگه برای نفس کشیدن - یکی میگه برای آزادی - یکی میگه برای آینده فرزندم - یکی میگه برای یادگرفتن - یکی میگه برای رفاه اجتماعی - یکی میگه برای رفاه اقتصادی و ...

طبیعتا اونهایی که مخالف رفتن حرف می زنند (و لزوما در باطن مخالف رفتن نیستند) به هر کدوم از این حرفها جوابی می دهند و براش مثال میاورند و استدلال می کنند.

من همیشه به همه اونهایی که به رفتن فکر می کردند می گفتم اول تصمیم کندن ابدی نگیرید- راهای پشت سرتون رو هم کامل خراب نکنیدبرید چند ماه بمونید و بعد تصمیم بگیرید.

در مورد آمریکا هم همیشه به همه گفتم دیدن و مدت کوتاهی زندگی کردن در آمریکا برای دو گروه واجبه- گروهی که شیفته آمریکا هستند و گروهی که همش بهش فحش می دهند.  

اما این روزها دیگر نمی گویم پل های پشت سر و خراب نکنید- میگم اگر رفتنی هستید خراب کنید که اگر رفتید بدونید مجبورید هر طور هست دوام بیاورید و اگر موندنی هستید چشم و گوشتون رو بکل ببندید.

شوخی نیمه جدی : کسی از این موسسات کاریابی در مالزی سراغ نداره؟ وقتی کسی خودش رو قیم شما نمی دونه که چی بخونین به چی فکر کنید و چه سایتی رو ببینید یا به کی رای بدهید و  یک تازه فارغ التحصیل می تونه با کمتر از نصف حقوقش یک آپارتمان 140 متری کاملا مبله با تجهیزات کامل اجاره کنه و با حقوق 4 ماهش خودرو ملی رو بخره خوب با اوضاع امروز ایران که طی چند هفته این طوری مردم فقیر می شوند آدم باید یک کم فکر کنه.    

  
نویسنده : UB ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠


انرژی مثبت - انرژی منفی - دقت قدیمی تر ها - سوئ استفاده جدیدی ها

قدیمی تر ها آدم های با وجدانی بودن! وقتی چیزی رو نمی شناختن براش اسم می گذاشتن نه اینکه برن اسم یک چیز دیگر رو روی اون بگذارند تا از قاطی کردن الفاظ هرجوری دلشون می خواهد استفاده کنند. مثلا ببینین در ویکیپدیا در باره "اتر" نوشته:

Aether (classical element), the material that fills the region of the universe above the terrestrial sphere

البته این اتر با Ether شیمی فرق می کنه.

خلاصه نمی دونستن خلا چیه اسمش رو نگذاشتن مثلا" "بخار آهن" و بعد هرجوری دلشون می خواهد موقع صحبت کردن در باره اون بین خلا و خواص آهن مغالطه کنند.

فکرش رو بکنید یکروزی اگر مردم مثلا می اومدن بجای کلمه "عشق" از "ویروس عا" استفاده می کردن اونوقت شاهد آگهی هایی تو روزنامه بودیم که تبلیغ کشت ویروس عا در بوته چینی و انتشار اون از طریق عطر و یا دستور العمل های الزام تزریق آنتی "ویروس عا" قبل از ورود به دانشگاه های مختلط یا تبلیغ ماهواره ایی دستگاه های هشدار دهنده وجود "ویروس عا" در محیط یا چه می دونم صابون های ضد ویروس "ویروس عا" و هزار تا موضوع مضحک دیگر مثل این می شدیم.  

اما حالا جدیدی ها براحتی از پتانسیل کلمات و گنگ بودن مفاهیم و سهل باوری مردم برای قاطی پاطی کردن همه چیز و نتیجه گیری های بی ربط تر استفاده می کنند و تازه با این کار خودشون رو هم فهیم و دانشمند می دونند.

آقا جان انرژی به معنی "کارمایه" تعریف روشن علمی داره لطفا برید برای اونچه که اسمش رو نمی دونید یک اسم دیگر پیدا کنید و از تصور عمومی و یا بی اطلاعی مردم در  مورد انرژی برای مقاصد خودتون استفاده نکنید.  

 

  
نویسنده : UB ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


تصمیم پدربزرگ

خدا همه اموات شما رو هم بیامرزه. بعد از دو روز کسالت و تعطیلی امروز خیلی با مشقت و سختی ساعت شش و نیم از خونه بیرون اومدم.یادم افتاد که شصت و چند سال پیش بین خواستگار های متعدد مادرم یکی بوده که پیشنهاد کرده بوده مادرم رو توی ترازو بگذارند و او هم وزنش طلا و جواهر به پش بریزه که البته مرحوم پدربزرگ گرامی قبول نمی کنه و پدر مرحوم من رو به پشتوانه تحصیلات عالیه و خانواده و از این حرفها به دامادی قبول می کنه. با خودم گفتم اگر مرحوم آقاجون گرامی این تصمیم رو نمی گرفت احتمالا من مجبور نبودم با این حال ناخوش صبح بزور بیام سر کار.

  
نویسنده : UB ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


عاشورا از قول دائی

قدیمی تر ها که توفیق خون بودند به اسم های بیشتری می شناختندش ولی نسلی که با گل آقا اونو شناختند فقط اسم هایی مثل "گویای اسرار" و "لال" و معروفتر از همه "بلبل گویا" رو می شناختند. اما برای من همیشه "دائی جون" بود و همیشه هم با صدای سرفه مداوم و استکان چای نصفه و حاضر جوابی و بوی سیگارش شناخته می شد (البته اگر از ژس گردنی های محکمش یاد نکنم)

این شعر رو نوه عزیزش به اشترک گذاشته:

باز ایثار و صدق و صفا
بار دیگر حسین و عاشورا
باز درس شهادت و ایثار
باز درس شهامت و پیکار
شهر های سیاه پوشیده
در تب و تاب عشق جوشیده
باز "یا لیتنا معک " گفتن
از ره صدق و بی کلک گفتن
من در این لحظه های پر اخلاص
می کشم انتظار تیر خلاص
زخمی ام، تیر خورده خویشم
غرقه در اضطراب و تشویشم
لحظهای فکر می کنم اکنو ن
هست آن روز پر حماسه و خون
شب پر التهاب عاشوراست
شب عزم و اراده فرداست
شب حر اسنت و حضرت عباس
شب اخلاص و کشتن وسواس
شب زینب آن عصاره ایمان
شب آن زن که وصف آن نتوان
شب این اسوه های جانبازی
شب سربازی و سر افرازی
هربلا را به جان خریده همه
کربلا را به جان خریده همه
من دراین لحظه با چنین افکار
پرسم از خود به صدق صد ها بار
جزشهیدان باوفای حسین
کس دیگر به کربلای حسین
غیر از آن لشکر یزید نبود ؟!!
یا که بود و ز بیم لب نگشود ؟!!
دانم آنجا بسی کسان بودند
که ز پیکار نا توان بودند
بیم جان وعده یزید پلید
دلشان را فکند در تردید
همه آگاه از مقام حسین
همه از جان و دل غلام حسین
لیک از بیم جان و حسب مقام
لال گشتند و ساکت و آرام
همه از دیدگان نهان گشتند
یا که همراه دشمنان گشتند
من در این فکر های گوناگون
دیده ام پر ز اشک و دل پر خون
پرسم از خود گر آن زمان بودم
مرد پیکار یا نهان بودم ؟!!
داشتم همت شهامت را ؟!!
یا که از بیم می شدم رسوا ؟!!!
همه ایام وز عاشوراست
هر زمین کربلاست در هر جاست
حق و باطل مدام در پیکار
هر رهی را دوراهی بسیار
آزمون بر سر دو راهی ها
سر فرازی و رو سیاهی ها
می کنم خواهش از خدای حسین
ذره ای صدق از صفای حسین
ذره ای از شهامت شهدا
در عمل باشم از یزید جدا
کنم این جمله دم به دم تکرار
"وقنا ربنا عذاب النار "
« شعر از مرحوم محمد علی گویا »

  
نویسنده : UB ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


یک خواب دیگر در شب اول محرم

از اون خوابهای عجیب بود. دشمن از شمال حمله کرده بود و داخل جنگل­های شمال بود. هر تلاشی می­کردیم حریف نمی­شدیم. انگار یک حسی می­گفت که بجز آخرین راه ... راه دیگری نیست، راهی که می­دونستیم هست ولی نمی­دونستیم چیه!

سر و کله رضا امیرخانی پیدا شد. با همون قیافه نوجوانی که بیاد دارم. در سکوت اون بیتش که فوق­العاده دوست داشتم شنیده می­شد:

 

هی محتسب! مستی مگر؟ بد می زنندم
گویا به جرم مستی ام حد می زنندم

 

می­خواست شعر بخونه و من حس می­کردم که با شعر خوندن اون تنگی نفس خواهم گرفت. از قدیم هر وقت رضا امیرخانی شعر می­خوند من نفسم بند می­اومد؛ انگار که حیفم می­آمد موقع خوندن اون تمرکزم رو برای کنترل تنفس از دست بدهم.

همینطور که نفس تو سینه­ام حبس شده بود دیدم سروکله برادران فروغمند پیدا شد. با یک گاری چیزهای عجیب و غـــریب که می­دونستم همــــون راه حل آخره ولی نمی­دونستیم چیه! همون راه حل آخری که می­دونستیم خیلی زیانباره ولی ... راه حل آخره.

با اشاره اونا من و هومن شمس از سراشیبی تندی که به جنگل منتهی می­شد برگشتیم عقب تا فرهادفروغمند شروع کنه به سر هم کردن چیزهای عجیب و غریب.

نمی­دونستیم این دو تا برادر قراره چکار کنند ولی همه می­دونستیم که اونها آخرین راه حل هستند و می­دونستیم کارشون صدمه بسیار زیادی خواهد زد.

فرزان بود که کلید استارت رو زد ... در عرض چند لحظه جنگل جهنم شد. همه ی جنگل شده بود شعله. می­دونستم که هیچ دشمنی زنده نمی­مونه اما جنگل باید فدای بریدن پای متجاوز می­شد.

آتش همان جور که ناگهانی شروع شده بود، ناگهانی هم تموم شد. انگار که شعله اجاق گاز بود که ناگهان شیر گاز رو ببندی.

از فاصله خیلی دور از جنگ و جبهه دو نفر اومدن که ببینن چی شده؛ وقتی من و هومن رفتیم ببینیم چه به سر جنگل آمده، اون دو نفر برگشتن. لبخند موذیانه و مزورانه روی لب یکی از اونها معرفیش کرد آره خود  "سار"[1] بود. که با همون همون اسلحه همیشگی­اش یعنی "دروغ صامت" داشت می­اومد. می­دونستم که از فردا از شجاعت خودش در مقابله با دشمن صحبت خواهد کرد و البته همزمان ادای این رو در میاورد که دلش نمی خواهد از جنگ رفتنش صحبت کنه ولی بخاطر مصلحت مجبوره حیا رو کنار بگذاره، همان کاری که بعد از چند روز گذراندن در ستاد معراج شهدا کرد و همه جا خودش رو جبهه رفته معرفی کرد. اونهم در پوشش رذیلانه­ای از حجب و حیا.  با خودم گفتم : "اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد (ص) و آل محمد(ص)"

 



[1] - "الف" و "ر" اسم این فرد بود البته نه اسم بعد از انقلاب بلکه اسم زمانی که قرار بود بره استقبال "آریامهر" و "س" هم که به اون چسبید نشان هوش و ذکاوت مثال ­زدنی و فوق­العاده اون در تشخیص بموقع برنده هر مناقشه و همراستائی با باد.

  
نویسنده : UB ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


new year loading

Year 1390 has been Successfully loaded. Application execution is expected to consume approximately 20% of memory resources for over 31.5 mega seconds, how ever no estimate of less than 95% for CPU consumption is reported. UB (AKA Behrooz MozaffarI) explains this as a sign of the fact that we will be dreaming of the past (over 70% memory resources still used by residues of previous applications such as 136x and 135x) and engaging almost all CPU time in quest  for  solutions to problems surfaced through execution of 1390.

  
نویسنده : UB ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :


1390

نمی دونم چند سال دیگر امکان دارم که اول سال (یا آخر سال) بیام اینجا و بگم :"بابا بی خیال هیچ اتفاق فوق العاده ایی نخواهد افتاد و امسال هم کلی اتفاق های خوب و بد قاطی هم می افته و اصلا دلیل نداره که فکر کنیم سالی بهتر از پارسال خواهیم داشت" 

خدایی اگر فکر می کنین سال 90 خیلی بهتر از 89 خواهد بود باید بگم زیادی خوش خیالید. من راضی خواهم بود اگر بد تر از 89 نباشه. 

  
نویسنده : UB ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :


زود باوری و زود ارسالی – استاکس نت!

توی این اینترنت بی قانون؛ یکی از آفت های رایج زود باوری است. صندوق پستی همه ما میزبان هرز نامه هایی هستند که اصلا منشا اصلی اونها رو نمیشه پیدا کرد ولی متاسفانه خیلی ها به سادگی فریب عبارت هایی نظیر "محققان .." و " دانشمندان" و " انیشتن" و ... را می خورندو مطالب اونها رو وحی ملزم می دونند. چند بار در باره نمونه های این مطالب مثل ماجرای "پختن تخم مرغ با موبایل" و ... اینجا نوشتم.

از زود باوری بد تر زود ارسالی است! انگار بعضی ها احساس می کنند وظیفه دارند پهنای باند رو با ارسال هر هرزنامه ایی به همه اونهایی که تو دفتر آدرس هاشون هست پر کنند بدون اینکه فکر کنند "آخه ... مگه میشه؟"

غرض های سیاسی هم گاهی به این موضوع دامن میزنند و آدمهای زیادی هستند که حرف های بی اساس رو وقتی با دیدگاه های سیاسی اونها نزدیک تره راحت تر باور می کنند و به همه فوروارد می کنند. فکر کنید یک روز یک همچین هرز نامه ایی پخش بشه: " آقای رئیس جمهور در این مصاحبه شش بار انگشت خود را در سوراخ راست بینی و 4 بار در سوراخ چپ آن کرد که در سه مرحله عملیات اکتشافی وی موفق بود. منابع آگاه معتقند این حرکات نشانه آن است که وزیر امور خارجه در سفر سنگال برای ملاقات با خبر چین دولتی در دربار سنگال لازم است از اتاق استراحت خود خارج شده و در طی حرکت 6 بار مسیر خود را به راست و 4 بار به راست تغییر دهدو در مجموع سه طبقه جابجا شود!"

می خندین؟ باور کنید خیلی از هرزنامه هایی که پخش میشه از این هم مسخره تره. بشینین یک

ادامه مطلب   
نویسنده : UB ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :


قیمه امام حسین

تو فامیل هیچکس شک نداشت که مادر من بهترین قیمه رو درست میکنه. البته نه دیگه سالهای اخیر. از زمان موشک باران تهران که زمین خود و اون دکتر ... بین سلامت مادر و پول بیشتر دومی رو انتخاب کرد؛ با واکر راه می رفت و خوب نمی تونست به این راحتی ها اونجور غذا درست کنه.

 از وقنی من یادم می آید هرسال باید هرجوری بود بقول خودش "قیمه امام حسین" بخوره. اما امسال چی؟ تو زیر زمین داشتم تو کشیدن  "قیمه امام حسین" کمک می کردم .هوا خیلی گرم بود و بجز من صورت همه خیس عرق بود اما ...اما خبسی صورت من از اشک بود. 

یعنی امسال هم دیگه طعم لذت "قیمه امام حسین" ازش دریغ شده؟ 

  
نویسنده : UB ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :


واسه بچه چوپون ها .. که رو کوهای بلند نی می زنند!

حتمامی دونید که این یک جمله از تئاتر شهر قصه بود. تو این تئاتر خر که خراطه از پلاستیکی شده همه چیز گله می کنه و میگه که امدن پلاستیک کاسبی اونو خراب کرده. 

 

این ماجرای Face Book  و وبلاگه. 

  
نویسنده : UB ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :


بقول خودش:"اقدس الملوگ گویا به رحمت خدا رفت"

                                                                       

مرکز ثقل زندگی من دور مادر می چرخید. خدا رحمتش کنه.

                                                                       

  
نویسنده : UB ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


تغییر نگرش - مهندس شهریاری- و "علی بر" خودمون

از هنر های بزرگ من اینه که کلکسیونر راه های غلط و اشتباه های تخصصی هستم و البته اینو فقط نقطه ضعف نمی دونم. بارها شده که اشتباه های احتمالی که به عقل جن هم نمی رسه رو از قبل تو کار دیدم.

یکی از این اشتباهات فاحش که سالها باهاش زندگی کردم و محصول مشترک حرکت به سمت طراحی در سنین خیلی کم (١٣-١٢سال) و بعد هم جو گیری های زمان انقلاب و معلمی اون سرور عزیز بوده؛ علاقه وافر به اختراع مکرر چرخ بود. نمی دونم از اول چه عادت غلطی بود که همه چی باید خودم بسازم و طراحی کنم!

حتی به همین ١٢-١٠ سال پیش که فکر می کنم و قیافه اون کارت ویزیت ٢٢٠ متر مربعی توی ذهنم میاید با خودم می گم "عجب ... ما بودیم ها" توی اون کارت ویزیت حدود ٢٠٠٠ مدار الکترونیکی با هم همکاری می کردند (فکر کنم بیش از ۴٠ نوع) که به شهادت فایل ها و فیلم های مدار چاپی موجود؛ همگی طراحی خودمون بود. الان "علی بر " حتما اسمهایی مثل  EXP_Trg و CLK_Rec و Tone_dec رو بیاد بیاره. حالا این کارو مقایسه کنید با ماشین های مدرن خط تولید های امروزی که سازنده بیشتر در حد جمع کننده اجزا و طراح سطح کلی (و البته گاهی هم مبتکر روشها) نشسته و چقدر کار راحته!!!

حالا دیگر مدتها است اون طرز فکر رو کنار گذاشتم و بیشتر مثل آدم های عاقل به طراحی نگاه می کنم اما پریشب دوباره توی خواب این جور فکر کردن سراغم اومد. توی یک کار دسته جمعی (که نمی دونم چرا نصفش باید زیر آب انجام می شد) دسته جمعی تصمیم گرفتیم طراحی از پایه یک مدار که فراوان حاضر و آماده اون وجود داره بسپریم به مهندس شهریاری با این جمله که "بر می گردیم به کارهایی که هیچ کس نمی تونه به خوبی ما انجام بده"!!!

  
نویسنده : UB ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩


شیطنت

در عین اینکه فکر می کنه خیلی زیرکه؛ گاهی خنگ بازی هایی در میاره که تاریخی میشه. راننده یکی از ماشین هایی است که زیاد با شرکت همکاری میکنه. توی سرسرای طبقه اول نشسته بود و داشت با ممد آقا که طبقه دوم پای آسانسور بود قرار می گذاشت برای جابجا کردن نمی دونم چه چیزی و ممد آقا هم حرفش رو نصفه گذاشت. من هم طبقه همکف بودم که دیدم آسانسور از طبقه اول راه افتاد؛ فهمیدم ممد آقا سوار شده و رفته بالا. شیطان وسوسه ام کرد ادامه حرف ممد آقا رو گرفتم و اون خنگ هم نفهمید که نه تنها صدا عوض شده بلکه دیگر از پایین میاد نه بالا. خلاصه حسابی شوتش کردم و قرار رو یک جور دیگر تموم کردم!!

دلم نیومد اومدم بالا بهش گفتم وگرنه بیچاره فردا بجای شهرک کاسپین نزدیک قزوین می رفت شمس آباد قم!!

  
نویسنده : UB ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


گزارش همایش به سبک تابناک

به نوشته این خواننده که در همایش "نوآوری" شرکت داشته است؛ جایزه نوآوری به یکی از حامیان مالی همایش تعلق گرفت تا قسمتی از پولی که بابت حمایت هزینه گردیده بود به عنوان جایزه باز گردد.

به نوشته این خواننده عصر دیروز در محل سالن همایش های صدا و سیما جشنواره انتخاب سازمان برتر تحقیق و توسعه برگزار شد. شرکت "اخ" تولید کننده بزرگ محصولات با مصرف عمومی است و شرکت "س" عهده دار خرید مواد اولیه برای این شرکت است. از طرف دیگر شرکت "الف" که تامین لوازم یدکی برای مصرف کنندگان محصول شرکت "اخ" را بعهده دارد؛ کلیه اقلام مورد نیاز خود را از شرکت "س" تهییه کرده و در یک فرایند کاملا تجاری به بازار لوازم یدکی عرضه می کند.

این خواننده سایت می نویسد"به محض اعلام نام شرکت الف به عنوان سازمان برتر تحقق و توسعه حاضران با سکوت غیر متعارف تعجب خود را از انتخاب یک شرکت توزیع کننده به عنوان شرکت برتر تحقیقاتی ابراز داشتند. سکوتی که پس از اعلام نام همان شرکت به عنوان پشتیبان مالی همایش به نیشخند تبدیل شد"

-------------------------

ولی جدای از این حرف ها؛ سمینار محل رونمایی سورنا ٢ هم بود که باید حتما براتون در موردش بنویسم. به سازندگانش هم تبریک می گویم.  

  
نویسنده : UB ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


اون اردنی یا خاطره ایی از یک استاد دیگر

درسته که فارغ التحصیل ممتاز استانفورد بود ولی سابقه تحصیل تکمیلی با سیستم روسی و خانواده دیکتاتوری نظامی و کمپلکس های فراونی که داشت تبدیلش کرده بود به یک استاد منفور که پسرش پیش من گریه می کرد که "چرا همه دوستان من از پدرم که استادشونه متنفرن و من رو مقصر رفتار اون می دونن!!" دیوانه مدعی بود که دانشجو علاوه بر درس خوندن باید همیشه تحت فشار روحی و روانی و خورد شدن شخصیت و کار کردن تحت استرس باشه. همیشه هم خلبان هواپیمای جنگی رو مثال می زد.

توی اون دوسال؛ خیلی ازش خاطره دارم شاید از همه استاد های دیگرم بیشتر. بچه ها هم خیلی خوشحال بودن که یکی هست بقول معروف "حالش رو بگیره".

یک سال بعد از برگشتن به ایران؛ گذری سر وکارم اونجا افتاد شنیدم از شدت فشار کاری سکته کرده  و شب قبلش بردنش بیمارستان. رفتم عیادتش حالش اصلا خوب نبود؛ مگه تا چه سنی میشه روزی 18-19 ساعت کار کرد؟ وقتی دخترش در گوشش گفت من اومدم؛ چشم هاش رو باز کرد و آنچنان خوشحالی تو چشمش دیدم که همه بد اخلاقی ها و کج خلقی هاش رو بخشیدم.

خودمونیم من هم کم بدجنسی در حقش نکرده بودم. فقط اینو بگم که یک شب که خیلی از تلفن ها و غر زدن های مکررش عصبانی بودم وقتی شماره تلفنش رو دیدم دویدم توی دستشوئی و سیفون رو کشیدم و با کمی تاخیر میکروفن رو گرفتم توی کانون صدا !!!

  
نویسنده : UB ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : خاطره


دکتر حسن کلهر Lionel Ni و دکتر شهسواری

این دفعه در باره سه تا از استادهام.

از دکتر شهسواری (طراح شبکه F16 که تا مدتها سند اون به نام MIL-STD-SHAHSAVAR  شناخته می شد) یک کتاب قرض کردم. شب آخر برق قطع شد و من مجبور شدم زیر نور شمع بنویسم (اون موقع هنوز با دست می نوشتیم) یک کم شمع مذاب ریخت رو کتابش؛ وقتی تحویل دادم عذر خواهی کردم. علیرغم همه آرامش و خونسردی گفت "تو غلط کردی زیر نور شمع نوشتی مگه یک نمره بیست چه ارزشی داره که چشمت رو روش بگذاری؟

اون ترم دکتر کلهر کبیر روزهای زوج چهار ساعت پشت سر هم درس سنگین داشت؛ یکی در میون از مخابرات و ماشین های الکتریکی. سر این چهار تا کلاس پشت سر هم حتی یک برگ یادداشت هم نمی آورد. هیچ ترسی هم نداشت که هرکی هر سئوالی دلش می خواهد بپرسه. ساعت آخر من سر کلاس بودم و یک بحث  پیش بینی نشده مطرح شد  که منجر شد به حل یک معادله دیفرانسیل مشتق پاره ایی. دکتر می نوشت و می رفت انگار داره با چشماش پیچش میدان رو می بینه و صدای خطوط میدان رو میشنوه.  وسط کار یک لحظه مکث کرد. یک جایی یک "منفی" زیادی بود! برگشت چند قدم از تابلو فاصله گرفت تا پیداش کنه. هیچکس باور نمی کرد که دکتر کلهر اشتباه کنه. معنی حبس شدن نفس ها در سینه رو از اونجا فهمیدم که از ردیف اول کلاس 212-214 صدای مگسی رو که آخر کلاس پرواز کرد شنیدم.

تو دوران راهنمایی یک موضوعی در باره همنهشتی و عاد بودن عدد ها نسبت به هم 3 ماه منو بخودشش مشغول کرده بود که سالها بعد برام خاطره ساز شد.

بعد از 12 سال که از لیسانس گرفتم می گذشت برگشته بودم دانشگاه. شده بودم شاگرد Lionel Ni  که خیلی از گنده گنده های معماری کامپیوتر دنیا که هرکدوم یک تحول ایجاد کردن شاگرد اون بودن. فقط یک نگاهی به لیست چهارصد و خورده ای مقاله ایی که با دانشجو هاش داره بندازین که بدونین کیه. معروف بود که هرکس CSE860 رو با Ni و CSE820 رو با دکتر اصفهانیان بگذرونه دیگر دکتراش رو گرفته. منهم همین  CSE860 رو داشتم. آخرین لحظات  آخرین جلسه قبل از میان ترم بود. Ni گفت می خواهم یک سئوال هوش بپرسم. همه ساکت شدن و اون سئوالش رو پرسید. همه ساکت شدن اما اصل جواب تو همون عاد بودن و همنهشتی بود. از روی بدجنسی کمی مکث کردم همه از جواب دادن ناامید بشوند و بعد جواب دادم. لبخند بدی زد و کلاس رو تعطیل کرد. دم در صدام کرد و گفت "I was thinking of giving you a big bonus for all these years, but you are too inteligent to deserve it! "

هیچ وقت فرصت نشد که بگم "بابا بخاطر هوش نبود - قبلا کلی جون کنده بودم" خدا لعنت کنه اون کسی رو که باعث شد من از موندن و تموم کردن درس محروم بشم. وقتی proposal  تزم رو دید گفت تو یا صفحه اول همه کتاب های معماری کامپیوتر رو عوض می کنی یا 5 سال درس خوندن PhD رو تلف می کنی.  

 

 

  
نویسنده : UB ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


رئیس آواره و ل محمودی

خوب دو تا دیگر از خاطره های بیاد موندنی رو می خواهم بنویسم: رئیس آواره که دوباره امروز یادش کردم و ل محمودی (خودش پرسیده).

بعد از ماجرای کانال کولر خاطره ماندگار من از رئیس آواره ولعش برای کله خمیر نون بربری است که همین امروز صبح یک تکه خمیر رو بیاد اون خوردم.

اما ... فکر کنید یک شرکت نقلی هستین که پنج شیش تا رفیق هستین و هرروزی یک نفر ظرف می شوره و شما یک روز برای ناهار دیر می رسید. تو آشپز خونه ظرف ها شسته شدن و راستای قرار گرفتن دسته لیوان ها رو اگر با دقت درجه اندازه بگیرید کمتر از دو سه درجه اختلاف دارند؛ چه نتیجه ایی می گیرید؟

من میگم حتما نوبت ظرف شستن خانم محمودی بوده! خانم مهندس ببخشید که هر وقت کی بوردم کثیف می شد یواشکی با کی بورد شما عوض می کردم که فوری پاشی تمیزش کنی.

  
نویسنده : UB ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


بیاد خالق خانه ابری

 

 

دوستان نزدیک خودتون رو در نظر بگیرید؛ اونهایی که دوستشون دارید. از هرکدوم کلی خاطره دارید؛ نه؟

 

خوب حالا فرض کنید از هرکس فقط حق دارید یک خاطره رو نگه دارید و بقیه رو باید از ذهنتون پاک کنید. فکر می کنید چه جور خاطره ایی از هرکدوم یادتون می مونه؟ خاطره بهترین لحظه ایی که داشتین؟ یک لبخند؟ نه فکر نمی کنم.

 

مثلا برای من خاطره ایی که از بیژن نگه می دارم یک جر و بحث تند کاریه. یا از علی کپلی یک لحظه تلخ خستگی است. از مهدی یک ماجرای مربوط به کیوی خوردن با پوست.

 

اما از صاحب خانه ابری... فکر می کنین چی؟

از میون این همه خاطره؛ کدوم رو نگه دارم؟ اون زمانی که تو هتل لاله با همراه عزیزش نشستیم و در باره سفر من حرف زدیم؟ اون شبی که فی البداهه اون داستان قشنگ رو برای غزل ساخت؟ اون لحظه ایی که نمایشنامه "سلمان" رو بهش برگردوندم؟ وقتی "شاهگلی" رو داد بخونم؟ وقتی من امارات بودم و اون آمریکا و پشت تلفن دعوا مون شد؟ سفر کسوف؟ همه شب هایی که با اون و همراه بیرون بودیم؟ لحظه دیدار بعد از برگشت من از آمریکا؟ اون شبی که تلفنی اون شماره امارات رو ازش گرفتم؟ یا اون سوپ کلم؟

 

تا فردا می تونم لحظه های تاثیر گذاری که با اون شریک شدم رو بنویسم. ولی خاطره ایی هست که حداقل هفته ایی یک بار برام تازه میشه و اصلا هم تاثیرش با خیلی خاطره ها قابل مقایسه نیست.

 

هروقت از نانوایی نان می خرم و می خواهم برای فریزر بسته بندی کنم و کیسه فریزر ها رو باز می کنم؛ یاد وقتی می افتم که می خواستم یک کیسه فریزر رو با فوت کردن توی اون باز کنم که یک دفعه سرم فریاد زد که " عمو .... "    

  
نویسنده : UB ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


بازدید از طرح تولید انرژی

پیرو یادداشت قبلی:

من از مرکز تحقیقاتی بوش دیدن کردم؛ با یک امضا فرم در باره عدم افشا مشاهدات مربوط به محصولات رو نمایی نشده. بهمین سادگی. در دوران جنگ کلی طرح دیدم؛ حتی طرحی که موشک های اگزوست و هواپیما های سوپر اتاندارد رو سیاه رو کرد. (خانم دکتر - خدا اجرت بده) اما هیچ کدوم به اندازه دیدن این خالی بندی بی شرمانه (آنهم در محل ثالث) جنگولک بازی نداشت!

بعد از کلی ماجر و کاغذ بازی و فیلم بازی کردن و علافی دستگاه رو دیدیم. به همراه دکتر مجید و رئیس حمید! تصور کنید تعدادی (تعداد محرمانه است!)  قطعه برقی خودرو و موتور الکتریکی؛ ۵-۶ برد های الکترونیکی با سن و سال های مختلف (مثلا نو تا ٧-٨ ساله) که بعضی بکلی بی ربط هستند(مثلا یک برد مرکز تلفن و یک تستر تلفن که از طرف دیسپلی روی فلز چسبیده شده بود) و یک قاب رنگ شده شارژر باطری و چند صد متر سیم که دور دستگاه بصورت یک تور ماهیگیری بافته شده که یعنی خیلی پیچیده است. 

مسخره ها حتی یک برد منبع تغذیه رو بدون اینکه به هیچ کجا وصل باشه بسته بودن روی دستگاه تقلب خودشون.

خوب دستگاهی که قرار بود ١۵ آمپر برق بده شد یک آمپر! گفتند "بگردید ببینید هیچ باطری نیست ... هرجا می خواهید ولتاژ بگیرید ...."

خلاصه چه دردسرتون بدم یک صفحه فلزی پشت شاسی با دو تا بست کمر بندی وصل بود که من و دکتر مجید همزمان از دو طرف اومدیم سراغش که "این پشت چیه؟" وقتی توی درز باریک موجود نور چراغ قوه چیزی رو نشون نداد؛ من دو تا بست کمر بندی رو بریدم و دو بسته باطری لیتیوم پلیمر با ظرفیت فوق العاده زیاد که توی نوارچسب برق پیچیده شده بود آشکار شدند.

بقیه ماجرا بماند که بعضی اینقدر وقیح هستند که هنوز هم از رو نرفته اند.  

  
نویسنده : UB ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :